تبليغاتX
گلپونه های وحشی
...الحمد لله الذی جعل اعدائنا من الحمقاء...
دیشب از دست خونواده یکی از همسایه هامون که پس از سرقت وسایل منزلمون از اون هم شکایت کرده بودم خودمو قایم می کردم ...پسرش و برای چندمین بار برده بودن کلانتری و اینقدر کتکش زده بودن که خونوادش اومده بودن واسطه بشن که من برم کلانتری و بگم من از پسرشون شاکی نیستم...

چندتا از فامیلامون هم مدام زنگ می زدن و خواهش می کردن که برم و نجاتش بدم..ولی اینقدر دیر رفتم خونه که کسی نتونه بیاد در خونه و با هام صحبت کنه!

صبح زود برادرش اومده بود سر راهم نشسته بود که ازم خواهش کنه برم و برادرش و نجات بدم...

منم گفتم نه از کسی شکایت کردم ....نه هم خبر دارم که چرا برادر شما رو دستگیر کردن...جالب اینه که چند روز پیش وسایل خونه پسرعموم که خونشون نزدیک خونه ماست هم سرقت شده بود..اون هم رفته بود از چند تا از سارقای معروف محله از جمله همین پسر همسایه ما شکایت کرده بود..خلاصه دیشب اینقدر کتک خورده بود که به سرقت وسایل من اعتراف کرده بود!!!

چقدر جالب ..دقیقا" دیروز کیس سیستمم رو فروختم اما اینقدر دست دست کردم که امروز تحویلش بدم...حالا هم که مانیتور نازنیم پیدا شده ! دیگه کیسمو نمی فروشم...

پ.ن.

حیف که شانسپولیس نباخت تا یک هفته با طرفداراش حال کنیم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 18:36  توسط علی  | 

باخت پرسپولیس در میان خیل علاقمندان این تیم در ورزشگاه آزادی و در مقابل بازیکن محبوب و افسانه ای قرمزها یعنی علی کریمی چقدر برا قرمزها سخت و تلخ و غیر قابل باور بود....

دیگه نمیدونستن به کی فحش و ناسزا بدن؟ به کاشانی یا کریمی یا استیلی؟

چقدر این مرادی  بی وجود سعی کرد اونا رو از باخت حتمی نجات بده ؟اما خداروشکر طلسم باخت پرسپولیس با مرادی هرگز شکسته نشد...

واقعا" آبرو و حیثیت نداشته داوری مملکت رو برد...۴ دقیقه اضافه تر از وقت اضافه!!!

دقیقا" قهرمانیش و هم با همین روش به دست آورد...گل دقیقه ۹۸ .....

براستی اینها چه معنی میده؟ یه گل دقیقه ۹۸ با ناداوری در گرفتن وقت اضافه ....تازه همین یک امتیاز اضافه تر از سپاهان رو هم همین مسعود مرادی ( اگه اشتباه نکنم ) در بازی با سایپا بهشون داد و دقیقه ۹۴ یه گل شانسی به سایپا زدن و الا حتی با برد سپاهان هم نمیتونستن نتیجه بگیرن...بعد که کم آوردن چسبیده بودن به اون چند امتیازی که فیفا ازشون کم کرده بود...

حالا بیچاره ها دلشونو خوش کردن به اون پیراهن زیری کریمی...هر چند جزء محالاته که علی کریمی به پرسپولیس برگرده..اما با برگشتن اون هم کار درست نمیشه کما اینکه سال گذشته همین علی کریمی و پژمان نوری و رضایی و باقری و پتروویچ و نیکبخت و ستار زارع و چندین اسم دهن پر کن دیگه هم داشتن و کاری از پیش نبردن...

به نظر من تنها راه خرج شدن پرسپولیس از این بحران  اول تغییر نام این تیم به یه چیزی مثل پس شانست کو؟ یا بی شانس پولیس!! یا رویاهای دست نیافتنی و حذف یارانه ها و دادن اون به پنج دهک اول جامعه و صد البته غنی سازی اورانیوم تا مرز ۲۰ درصده!!!!!

اما من پیشنهاد می کنم همه طرفدارای این تیم برن سراغ دو تا تیم دیگه ..

یا استیل آذین یا تراختور!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 19:28  توسط علی  | 

حتما" تعجب کردید و ذهنتون هزار جا رفت که چرا پرسپولیس آبیته!!!

ممکنه خیلی به ذهنتون فشار بیارید بگید چون پرسپولیس دو سه بازیه که داره خیلی خوب در حد استقلال بازی می کنه!

اما نه از این نظر نگفتم..

بذار راحتتون کنم موضوع این پست من اصلا" فوتبالی نیست!

این تیتر هم مثل پاسخهای دکتر محمود احمدی نژاد به سئوالات خبرنگارانه که طرف در مورد مسائل اقتصادی و یارانه ها ازش می پرسه و اون در خصوص مبحث بسیار مهم و حیاتی و سرنوشن ساز جامعه جهانی یعنی فلسطین جواب میده!

خبرنگار از موضوع هولوکاست می پرسه اون در مورد انرژی هسته ای میگه .... و موارد زیادی که خودتون شاهدش هستید!

موضوع این پست در مورد عروسیه!

من عروسی هر کسی نمی رم..چرا که دلم از دست این مردم سالهاست که خونه...مگه من چقدر زنده ام که این مردم سالها عمر و زندگیم رو حیف و میل کردن ...از دست خیلیها...وقتی یه عروسی می رم همه مردم چهار چشمی نگام می کنن انگار میر حسین موسوی رو دیدن اینقدر تعجب می کنن!!حالا ببین اون عروسیایی که من میرم چه کسایی ان که من علی رقم تعهدی که با خودم کردم هیچ مراسمی رو نرم اون مراسم رو رفتم..

امشب عروسی پسر جوونی بود که خودش و باباش با هم زندگی می کنن..یه زندگی خیلی معمولی و متاسفانه مستا‌جر!!

این مرد خیلی بزرگ و عزیزه به نظر من..با زحمت کشی و کارگری تمام بچه هاش و فرستاده دانشگاه .. اون هم آزاد...

واقعا" خیلی سخته...با وجود نقص عضو بارها و بارها خودم شاهد زحمت و عرق ریزیش بودم..چقدر به بچه هاش و خونوادش توجه می کنه و براشون از سلامت و جان خودش مایه میذاره...

خدا استطاعت و قوت بیشتری بهش بده..فکر نمی کنم هیچ کاری و هیچ عبادتی بالاتر از این باشه که این مرد داره انجام میده...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 23:28  توسط علی  | 

دیشب عروسی یکی از دوستام دعوت شده بودم...تو یه تالار بسیار مجلل...تقریبا" همه مهمونا دکتر و فوق لیسانس بودن...

همه دکتر بودن اما همه شونو دعوت می کردی یکیشون نمیتونست یه آمپول بزنه!!آخه دکتر آدم نبودن..دکتر علم بودن!!

بیشتر از ۱۰ تاشون دکتر انشا و ادبیات بودن..دکترای فلسفه و مدیریت و از این چرت و پرتا....

اما خوب بالاخره دکتر بودن و هیئت علمی دانشگاه...

حوصله ام سر رفت ..رفتم سالن بیلیارد...بزن و برقص ...و من از یه پسر جوون در مورد بازی بیلیارد می پرسیدم..چه بازی شیرینیه!!!کاش من هم تو خونه یه میز داشتم تا به جای نت اومدن بیلیارد بازی می کردم..سرگرمی خیلی جالبی بود..ولی جاش کو؟ تازه  حداقل یه میلیون پول میزشه!!!

من اگه می تونستم یه میز صد هزاری تنیس می خریدم؟

اونوقت با کی بازی کنم؟

بعضیهاشون خودشون و زنشون هم دکتر بودن...

چقدر ناراحت شدم که من چرا نتونستم دکتر بشم...یعنی تونستم...بدون کنکور پذیرش داشتم ..اما نمیدونستم چطوری دو سه سال برم دنبال دکتری و زندگیم چه جوری بچرخه..سه سال که گذشت پذیرشم به دلیل فاصله زیاد با تحصیل از بین رفت..دوباره باید مینشستم برا کنکور می خوندم...دو سال پیش مرد مردونه نشستم و خوندم..اما یه ترافیک ساده همه چی رو خراب کرد..در حالیکه قبولی خودم رو صد در صد می دونستم فقط ۷ دقیقه دیرتر رسیدم سالن جلسه..من و چند نفر دیگه..در و بستن و هر چی از حراست دانشگاه خواهش کردیم گفت نمیشه این دو تا درس رو برید داخل..مگه بذارید این دو درس تموم شه ..یعنی فردا برای بقیه درسا بیاید..

دو تا از درسا رو که از دست دادم دیگه مطمئنم شدم نمیتونم رقابت کنم و به همین سادگی از دور دکتری خارج شدم..سال بعد بیماری و بیماری و درد و رنج شروع شد.    ...حالا باید چشم به آینده ای نه چندان روشن بدوزم..

خدا خیرش نده اون حراستیه!!!

تا آخر عمرم نمیتونم ببخشمش!!

چند سال دیگه بگذره ...تمام انسانهای اطرافمون میشن دکتر....اونوقت من می مونم و حوضم!!!

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 13:47  توسط علی  | 

دیشب دو نفر مهمون خوشبخت داشتیم...

دو کبوتر عاشق و سبکبال و معصوم و دوست داشتنی...هر دوشون نجیب و پاکدامن...و مهربون نسبت به خونواده و دیگران...

قرار شد ما اونا رو پا گشا کنیم بیان خونه مون..اما در حقیقت من خودم و پا گشا کردم که از این به بعد روم بشه به صورتشون نگاه کنم..عید پارسال خواستگاری و نامزدیشون بود که من مسافرت قشم بودم...

مراسم عقدشون که پارسال بود رفته بودم تهران..

عروسیشون که یکی دو ماه پیش بود هم یه سفر کاری پیش اومد و نتونستم هیچکدوم مراسماشون برم..البته بعد از عقدشون یه بار دعوتشون کرده بودیم..اما خوب رسمه بعد از عروسی هم پا گشاشون کنن..

خيلي خوش گذشت...اساسا" من خيلي از مهمون خوشم مياد..مهموني رفتن هم خيلي دوست دارم..اما اصلا" حال و حوصله عروسي رفتن و مراسمي مثل اونو ندارم...

چندتا اس ام اس طنز از طرف دوستاش براش اومد...یه نیم نگاهی به گوشیش انداختم و گفتم: زهره؟؟؟؟؟زهره دیگه کیه؟ باهات چکار داره؟....چشای عروس ۴ تا شده بود..اما اینقدر عادی و جدی گفتم که دوماد خودش هم با تعجب گفت : زهره ؟ کدوم زهره!!!

دوماد خیلی کم حرف و دوست داشتنی و عروس از اون بیشتر...دوماد می گفت من کلا" آدم کم حرفی ام ولی عروس خانم همش دوست داره با هم حرف بزنیم..اینه که من شبا خسته و کوفته میرم خونه همش میگه با هم حرف بزنیم...یه دفعه ساعت ۲ نصفه شب میگه پاشو بیست دقیقه با هم حرف بزنیم...

یه خورده به گذشته برگشتم ..دیدم این دختر که بیشتر از ۱۰ خواستگار جدی و شاید چندین خواستگار غیر رسمی داشت فقط به خاطر نجابت و وقار و سنگینی خانوادگی ...

شاید حتی در ذهنش هم به هیچ پسری فکر نکرده باشه..خوب نزدیک ۲۰ سال با کسی حرف نزده...تو خونه هم که مدام به خونواده خدمت کرده و هیچ اعتراضی هم نداشته...بچه های قد و نیم قد خواهراش و برادرش رو مدام تر و خشک کرده و ثبت نام و کلاسهای مختلف برده...کی اینهمه ایثار و از خود گذشتگی در حق اطرافیاش می کنه؟

حق هم داره هر شب دلش بخواد با همسرش هم صحبت بشه...

دیشب سر نماز خیلی براشون دعا کردم که این رابطه عاشقانه تا ۱۰۰ سال دیگه هم ادامه پیدا کنه...

پ.ن.۱:

الهی همه جوونها خوشبخت بشن...از جمله : داداش مجید ...داداش محمد..آبجی سميه...ساقی...الهه..ياسمن.

الهي پرسپوليس امسال به ليگ ۱ سقوط نكنه!!!چون اونوقت ديگه نميدونم بايد با كي كوري بخونم!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 9:47  توسط علی  |